*ستاره*
آرزو میکنم کسانی که نیستند در بین ما روحشان قرین رحمت باشه.....آرزو میکنم کسانی که در بند هستن به ناحق ؛آزاد بشن....آرزو میکنم همه چی یه خورده بهتر بشه... سال نو مبارک.....سال خوبی باشه برای همه و فکر کردن به اینکه دیگه فکر نکنم:) چهارشنبه سوری مبارک... او هنوز هم درگير ترديد است بهم ميريزد ميافتد بلند ميشود زندگي ميكند وگاهي هم زندگي نمي كند ...همان موقع هايي كه دچار ركود ميشود ...همان لحظاتي كه گم ميشود...وقتي برميگردد لبخند ميزند و ادامه ميدهد... خدا برايش رئوفتر مهربانتر و بخشنده تر شده...اين برايش خيلي شيرين است كه فكر كند خدا همين است كه او فكر ميكند...خدا همين اسن كه درون اوست قدرت ماورائي كه در لحظاتي خاص مثل نسيمي خنك در او جاري ميشود... اگرچه اين روزها مزه تلخي را حس ميكند ...ولي ميداند كه اين چيزيست كه نميتواند از دستش فرار كند يا آن را دور بزند بايد طي شود....
نه!!!....عادت خواهم كرد!!!
موانعي مثل ديگران چگونه فكر خواهند كرد ،اين طرز فكر باتو رشد ميكند و اينطور به نظر ميرسد كه هرچند ميخواهي از دستش خلاص شوي ولي توي ناآخودآگاه ذهنت روي احساساتت پشتك ميزند و تو ناگزيري كه فكر كني او چه فكري ميكند... تو وقتي تماما خودت ميشوي ،وهرآنچه را كه احساست ميگويدبه زبان مي آوري ،ميبيني كه طرفت چه رندانه رفتار ميكند وهرچه صادقانه تر برخورد كني بيشتر آسيب ميبيني .... براي در امان ماندن بهتر نيست كه نيمي از خودت را مخفي كني يا اينكه........؟!!!!!! نمي دانم شايدم آسيب ديدن بهتر از مخفي كاريست حداقل باخودت رو راست بودي!!!!
"شاملو" بدهد:چون شخصيتش را خرج كرده و رو زده!! ندهد:چون عادت ميكنند و تبديل مي شوند به معضل اجتماعي(البته كه قبلا تبديل شده اند)
آري من اينك در اين وقت صبح حالي بس خوش دارم در تاريكي و كم نوري اتاق به دنبال كليد "ي "ميگردم! چشمهايم مي سوزد و ذهنم بيشتر ! من دقيقا مي دانم كه هم اكنون خرگوش لالا كرده و همينطور آن گنجشكهاي معصوم ولي چيزي كه نمي دانم اين است كه من اينجا چه كار ميكنم من الان بايد خواب باشم چرا خوابم نمي برد اينهم نمي دانم يعني ميدانم ،ديشب به خاطر مهماني رفتن و تناول كردن چاي فراوان آنهم ساعت دوازده به اين بلاي خانمان سوز دچار شده ام ،توهمات فانتزي از سر وكولم بالا مي روند و دارم دچار هزيان گويي ميشوم آه چه كسي بود صدا زد ستاره !!؟كفشهايم كو يادم مي آيد ظهر دم كرده ي تابستان بود نه يعني صبح دم كرده تابستان بود من توي كوچه بازي ميكرم افتادم پيشانيم زخم برداشت بقيه اش را يادم نمي آيد يك چيز ي يادم آمد عروسك قشنگم را دختر عمويم خراب كرد چرا هنوزم هم به چرايش فكر ميكنم اين نور لعنتي چشمم را اذيت ميكند سردردم هم دارد به وطن بر ميگردد !! فرضيه:اگر من حالا به تختم برگردم خواب خواهم رفت!!؟ پ ن:به قول دختر خاله ام آدم اينطور مواقع است كه ميداند زندگي چقدر سخت است!! پ ن:خدايا يه ذره خواب چيزي از بزرگيت كم نميكند ،بده مابريم دنبال كارمون! دارم ميرم... رفتم... خواهم رفت.... فعل رفتن را هم كه صرف كردم ،اميدوارم زياد معلوم نباشه كه حالم بده::)))
پ ن:روح سهراب عزيز قرين رحمت.
من ميتوانم از در خانه كه بيرون رفتم شروع به دويدن كنم آن هم به هيچ كجا،اما يعني ميشود كه بعد از دويدنم حالم بهتر شود!!!؟ من ميتوانم سوار دوچرخه ام بشوم وهي پا بزنم و پا بزنم وخيلي خيلي دور شوم بروم به سمت دريا آن قسمتي كه مرغان دريايي اجتماع كرده اند وآنقدر بمانم كه جزيي از فضا شوم تا ديگرمرغهاي دريايي بدون ترس كنارم راه بروند،اما يعني مي شود كه من .................. چقدر دلم ميخواهد دور شوم دور ،دور ،دور آنجا در آن جاي دور دور دور احتمالا من بهترم !! يك نفس عميق ميكشم وتمام بد حاليم را پوووووف ميكنم به بيرون ،حالا من بهترم!!:)
خدايي من ديگه چشم بسته هم ميتوانم بروم برسم آنجا،هرچه هم اصرار ميكنم به اينكه ملت كمي ذائقه اشان را تغيير بدهند فايده ندارد ما توي زمان نه يعني توي مكاني خاص گير كرده ايم چشم اميدم به سيزده به در است بلكه دست بشويند از اين عاديت قديمي ومكانمان راتغيير بدهيم ببينيم واقعا آسمان جاي ديگر چه رنگيست و آيا همين رنگيست؟! براي اداي دين به خونه باغ عزيزمان آنجا جاي باصفايست وآدم راحت است ،بچه ها بازي ميكنن واز در و ديوار بالا هم بروند ،رفته اند كسي كاري بهشان ندارد،بزرگترها بلند بلند حرف ميزنند وگاهي هم همه باهم حرف ميزنند وچه خيالي! ترقه ميزنيم ،موزيك همراه با حركات موزون داريم كه اينجا يك گشت ارشاد يا هدايت كننده به راه راست داريم (همانا دايي بزرگ)كه مرتب مي گويد آروم باشيد ،زشته ،اينجا همسايه است ،وماآنقدر شكلك در مي آوريم كه لبخند ميزند و ما هم كه بي جنبه كارمان را از سر ميگيريم. دركل خونه باغ خيلي جاي خوبيست البته نه شش روز هفته آدميزاد به تنوع احتياج دارد بخدا!! به روايتي امروز پنج شنبه ست واينكه 11فروردين پس فقط دو روز مانده به پايان تعطيلات خب غرض از گفتن تقويم تاريخ.....هيچ ؛بنده غرضي نداشتم فقط جهت يادآوري به خودم بود والا غير. و ديگر همين! 2012دنيا قراره تموم بشه !!مدركش هم موجوده !!فيلمش هم هست خيلي وقت پيش خودم ديدمش به جون خودم !! خيلي قشنگ دنيا ميريزه بهم بعدش تموم دنيا رو آب برميداره وتمام!! خوبه امسال كمال استفاده رو ببريم تا دنيا برقراره؛ دارم حساب ميكنم تا ژانويه چند ماه مونده حالا من دقيقا نمي دونم تا سال نو ميلادي شد دنيا تموم ميشه يا تا آخر سال 2012وقت داريم اينو توي فيلم نگفت!! خودم رو دارم از روبرو مي بينم تو اين زاويه كه ايستادم ودارم نگاه مي كنم زياد راضي نيستم ،خيلي كار دارم اگر همه ي اين كارها رو انجام بدم خيلي وضعيتم راضي كننده ميشه ، خوب سال جديده آدم خيلي بهتره از اين تصميمات قشنگ بگيره براي تغيير روحيه هم خوبه حالا اگه به سرانجام رسيد چه بهتر واگرم نرسيد خب دوباره تصميم ميگيره !! وخلاصه سال پيش رو اميدوارم خيلي اميدوارم كه سالي باشه كه دنيا يه كم بهتربشه حالا دنيا نشد كشور خودم ! يعني كشور خودم هم نشد شهرم اي بابا شهرم هم نه!خب كاشكي حداقل خودم بهتر بشم ! *اميدوارم زندانيها بزودي آزادي نصيبشان شود و خانواده هايشان دلشان شاد شود* "آمين" مثل پارسال نيست ولي مي توانم با اين بضاعت اندك شرمنده ات نشوم،سال پيش بقدر تركاندن شهر ،خودم و دايي وپسر خاله هاي ريز و درشتم مهمات تهيه كرديم ولي امسال حس جمع آوري نبود ترجيح داديم با باقيمانده سال پيش مراسم پذيرايي را انجام دهيم!! بيا بلكه حالمان به روز شود!! امشب آتشي بپا خواهيم كرد ، خود را تمام قد در آن مي اندازيم..........اوه نه !!! يك لحظه اتمسفر بالاي سرم سنگين شد و حس كردم يقينم به انداره ي ابراهيم پيامبر است. اين متن در حالي نوشته مي شود كه جويباري بالاي لبمان راه افتاده وهمين كه مي خواهد سر ريز شود ، باتمام قوا ميكشيمش بالا!! خوش بگذرد** من!خسته من!.......... من ! شانه هايم سنگين و به نظر مي رسد كه گرفتار رنجي بي پايان شده ام.. اين كار چيست، اگر براي خوش آمدن ديگران است منصرف شو چون اين ديگران راضي نمي شوند. بالاي ساختمان نگاهي به پايين ، فكر كردن به اينكه چرا !!؟ ارتفاع زياد بود ولي پايين آمدن هيجان داشت ،فكر اينكه با هيجان بميري هم چيز وسوسه كننده ايست! هنوز هم به چرايي اين كار فكر كردن وبه اين نتيجه رسيدن كه حماقت چه رنگي است!!؟ درهمان لحظات به اين فكركردن كه چه هواي خوبي ، ابر ها تجمع كرده اند( البته با مجوز از وزارت كشور) نم نم باراني هم مي آيد واي خداي من چه هواي فو العاد ه ايي !! فكر كردن به اينكه هوا چقدر عاليست و اينكه داري لذت مي بري، به ناگاه متوجه حماقتت مي شوي كه اي ال....تو به زمين وصلي فعلا از خير آسماني شدن بگذر كه آسمان مال تونيست بچسب به زمين شايد گوشه اي يك نردباني باشد!!!! __ نوشته بالا ابتدا براي ديگري بود ولي از وسطهايش شد براي خودم آخرش هم به امان خدا!! __ديگري جان خوشت نيامد ببخشيد روم به ديوار "به درك" محسن روح الاميني ،محمد كامراني،امير جوادي فر،رامين قهرماني ........... وخيلي هاي ديگر كه نام نبردم وخيلي هاي ديگري كه هيچ جا نامي از آنها نيست،راهم نمي شناختم!!! من هيچكدام را تا قبل از اين اتفاقات نمي شناختم، ولي حالا مي شود صفحات زيادي را يافت كه درموردشان نوشته شده ،اما چه سود كه آنها جان عزيزشان را از دست داده اند، ودر اين بلبشو و آشوبها يي كه راه افتاده ، حضور ندارند ،كاش مي توانستم بفهمم كه چرا آنها مردند!!!؟ آيا تقاضا براي حداقل حقوق انساني مجازاتي به اين سنگيني دارد!!؟ ................ "يادشان گرامي وروحشان شاد"
مبادا که گفته باشی دوستت میدارم.
دلت را میبویند
روزگارِ غریبیست، نازنین
و عشق را
کنارِ تیرکِ راهبند
تازیانه میزنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُنبستِ کجوپیچِ سرما
آتش را به سوختبارِ سرود و شعرفروزان میدارند.
به اندیشیدن خطرمكن، روزگارِ غریبیست، نازنین
آن که بر در میکوبد شباهنگام
به کُشتنِ چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنکه قصابانند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساتوری خونآلود
روزگارِ غریبیست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کبابِ قناری
بر آتشِ سوسن و یاس
روزگارِ غریبیست، نازنین
ابلیسِ پیروزْمست
سورِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است
"سهراب سپهري"
پ ن:چه قدر به حال اين روزهاي من شبيه !!
وصیت نامه حسین
پناهی
برگرفته شده از فيس بوك (ويولت)
| Design By : Night Melody |

